تبليغاتX
به نام آنکه از لادن گلی ساخت

به نام آنکه از لادن گلی ساخت

 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...

مرد گاريچي در حسرت مرگ...

                                                        (سهراب سپهري)

پ.ن : میرم مسافرت ... هفته ی بعد میام!

+ نوشته شده در 87/05/28 توسط لادن |


 

و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید :

ـــ برو برو،هرگز از رفتن میاسا !

ـــ ولی خدایا کجا بروم؟هر کاری بکنم و هر جا بروم،مگر پایان همه یکسان نیست،مگر کار به همان جا ختم نمیشود؟!

 

ـــ ای شما که باید بمیرید،بمیرید! ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید.کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند.برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکش، بمیر، ولی آن باش که باید باشی ـــ انسان !!

 

((رومن رولان ــاکتبر ۱۹۱۲ ــ پاریس))

 

 

+ نوشته شده در 87/05/14 توسط لادن |


 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟

دروازه‌بان:روز به خير، اينجا بهشت است.

چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.

رهگذر :اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مردخيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير !

مرد با سرش جواب داد.

مسافر : ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد.

مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

مرد گفت : بهشت !

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند.......!!!

 

+ نوشته شده در 87/04/31 توسط لادن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


دوستان من

ترفند و آموزش رایگان/ آهنگ برای وبلاگ
ننه ملیحه
ایرسا
سروین
*زهرا
*مریم
نفیسه
شیما
دوستان دیگر


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384



زمزمه های تنهایی

روزنه/داریوش
سایه/قمیشی
تاک/قمیشی
تا من بدیدم روی تو/ اصفهانی
تنها ماندم/اصفهانی
آرام جان/اصفهانی
غوغای ستارگان/اصفهانی
به یادت/اصفهانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin